
روز ششم چالش
تجربه امروز

تجربه روز ششم



ارسال نتایج به صورت صوتی یا ویدئویی
عزیز فایل صوتی یا ویدئویی نتایج خودت رو میتونی به آیدی تلگرام hamsafaran18@ ارسال کنی تا بتونیم اون رو به دست بقیه همسفران برسونیم.

مشاهده لایو
شروع لایو صبح ساعت ۵:۳۰ صبح و لایو شب نشینی ساعت 20:18 میباشد، لایو در بستر وبسایت برگزار میشود.
برای شرکت در لایو بر روی دکمه زیر کلیک کنید.
پس از اتمام لایو، در اولین فرصت ویدئو لایو از همین بخش در دسترس است.

مشاهده لایو
شروع لایو ساعت ۵:۳۰ در صفحه اینستاگرام SoheilSangarzadeh2 می باشد،
پس از اتمام لایو، ویدیو ذخیره شده آن در اولین فرصت
از همین بخش در دسترس خواهد بود.

پادکست
بخش پادکست در ساعت 5:00 صبح باز خواهد شد و در طول روز چندین پادکست مطابق جدول پخش منتشر میشود.

رقص کنان
رقص کنان در ساعت ۵:۰۰ صبح باز خواهد شد.

دفتر عشق
دفترِعشق در ساعت ۶:۱۸ صبح باز خواهد شد و شما میتوانید ذکر هر روز را در این بخش بنویسید.

تجربه امروز
بخش تجربه امروز در ساعت ۱۸:۱۸ باز خواهد شد و شما میتوانید تجربه هر روز خود را در این بخش بنویسید.

تجربه من
بخش تجربه امروز در ساعت ۱۸:۱۸ باز خواهد شد و شما میتوانید تجربه هر روز خود را در این بخش بنویسید.

پرسش و پاسخ
بخش پرسش و پاسخ در ساعت 17:18 باز خواهد شد.

دیدگاه من
دیدگاه من در ساعت 9:18 صبح باز خواهد شد و شما میتوانید دیدگاه خود را در خصوص پرسش طرح شده بنویسید.

حکایات و روایات
بخش حکایت و روایات در ساعت 16:18 باز خواهد شد و شما میتوانید حکایت یا روایت روز را مشاهده کنید.

حکایات و روایات
بخش حکایت و روایات در ساعت 16:18 باز خواهد شد و شما میتوانید حکایت یا روایت روز را مشاهده کنید.

داستان
شروع زمان مشاهده داستان هر روز در 3 مرحله (ساعت های 8:18 صبح، 2:18 ظهر و 8:18 شب) پخش خواهد شد..

استوری
بخش استوری در ساعت ۵:۰۰ صبح باز خواهد شد و در طول روز چندین استوری منتشر میشود.

قصه شب
زمان مشاهده قصه شب ساعت 8:18 شب میباشد.

یارانِ جان
بخش یارانِ جان ساعت 8:18 صبح باز خواهد شد و در طول روز چندین محتوا منتشر خواهد شد.

شب شعر
زمان مشاهده شب شعر ساعت 9:30 شب میباشد.

تاکنون 49 تجربه نوشته شده
عزيز تجربه امروز خودتو با عشق اينجا بنويس
ممنونم ازت داداش سهیل انشالله خدا بهت عمر طولانی وباعزت بهت بده آمییین
الهی به امید تو💚
روز ششم و روز آخر چالش الهی 6 روزه بعد از لایو و انجام دادن تمرین شکرگزاری داشته ها،تمرین آب دادن به گل داوودی که خریده بودم رو انجام دادم و درک و فهمی بهم داده شدکه در ویدئو نتایج گفتمش.بعد از آب دادن به گل، ویدئو نتایج چالش رو ضبط کردم. اینو بگم که در دوسال گذشته که این چالش رو انجام دادیم نتونستم ضبط کنم ویدئو رو و یکی از باگ هام بود برای همین میدونستم که اگر بذارم برای بعد از ظهر سخت میشه برام و همون صبح انجامش دادم.بعد صبحونه خوردم و تمرین رقص هرجوری که شد انجام دادم.بعد تمرین خواسته هام رو انجام دادم.برای تمرین شماره 1 امروز یعنی قراره عاشق با دلبر رفتیم یه رستوران قدیمی که تا حالا نرفته بودم و خیلی حال و هوای باحال و نوستالژی داشت و جان ذوق کرده بود.برای خودم چلو جوجه و ماست موسیر و دلستر شیشه ای از اون قدیمی های شرکت بهنوش سفارش دادم و نوش جان کردم.خیلی باحال بود کنار غذا پیاز هم گذاشته بودن. بابام میگفت این رستوران قدیما راننده های کامیون و مکانیک ها و مسافرها میومدن.وقتی رفتم هنوزم بودن ولی بیشتر جو اون خونوادگی شده بود.تاشب قبل از لایو حال خوبی داشتم و بجز تمرین آخر امروز که معرفی چالش به بقیه بود همرو انجام دادم.این تمرین هم برای اینکه قدمی برداشته باشم در بیو تلگرامم بصورت متنی نوشتم و لینک سایت رو گذاشتم.زمان لایو برق رفت و اینترنت اذیت میکرد از اون ور هم به هات اسپات بابام وصل شده بودم و موبایلشون هی زنگ میخورد و اینترنت قطع میشد.مسئله ای هم رخ داد که بهم ریختم.بعد خودم اینترنت خریدم و لایو رو به تماشا نشستم.بعد از لایو و انجام تمارین قبل از خواب کاری رو انجام دادم که نباید و بازهم از این جریان الهی این دفعه به کلی خارج شدم.از همون باگ حین چالش و بهم ریختن رسیدم به اون حال غیر الهی و دارک.الهی که یار مدد کنه بتونم این باگ رو برطرف کنم این بار برای همیشه.
شکر خدای بزرگ و تک تک عزیزانی که در این چالش حضور داشتند و انرژی قشنگشون نور و صفای روحمون بود💚🙏🏻✨
تمرین جمع کردن زباله از مادر زمین رو من نتونستم انجام بدم،
می ترسیدم که همسایه ها دوستان منو ببین و مسخره کنن😄
راستش این محله ما خیلی زباله ها داره که همیشه میبینمش حالم بد میشه
احساس میکردم که اگر این تمرین هست الوویت با همین قسمت از زمینی هست که هر روز میبینمش و ازم خواهش میکنه که تمیزش کنم
بعد لایو دیشب و تجربه داداش مون که گفتن از بقیه خجالت میکشیدن که ببیننشون و مسخره بشن، اما جانانه انجامش دادن؛
گفتم امروز صبح که خلوته باید بلند شم و برم زباله ها رو جمع کنم، من نتونستم تمام زباله ها رو جمع کنم ولی گفتم همینقدر که میتونم
و از دورو بر خونه از حیاط ام از کوچه مون شروع کردم رسیدها رو برداشتم ته سیگار ها رو ....
قسمت سطل زباله یه زمین خاکی بود پر از خورده اشغال نتونستم تمامش رو تمیز کنم
نشستم گفتم همین یه وجب جلو خودم که میتونم اشغال ها رو بردارم آخه میدیدم که خاک اونجا چطور مرده و سبز نمیشه ....
و اتفاقا یه عزیزی که منو میشناختن اومدن و بهم خندیدن و گفتن چرا جمع میکنی دوباره اشغال میریزن و کثیف میشه!
من ناراحت شدم واقعیتش ....
اومدم نوشتم افکارم و حالم رو
یادم اومد که خب منم مثل اون تیکه از زمین که نمیتونه رشد کنه خیلی کارها رو میخاستم انجام بدم میخاستم کاری رو شروع کنم نذاشتن میخاستم کلاسی برم، میخاستم رابطه ای رو شروع کنم، میخاستم مهاجرت کنم...
اما همیشه ترسها، حرف مردم، نگرانی والدینم، مشکلاتشون، بی پولی و....مثل این زباله ها که خاک رو خفه و بی حاصل کرده بودن مانع من شدن!
اون خاک منم که فرصت دوباره میخواد که رشد کنه!💚
که لایق سرسبزی و آبادی هست💚
گفتم درسش برای من همینه
ما از خاکیم و به خاک برمیگردیم
همه لایق عشق لایق زندگی لایق انتخاب کردن هستیم 💚
انتخاب من اینه که زباله نریزم و تا میتونم زباله ها رو بردارم از روی زمین 💚
الهی شکرت که تونستم این تمرین رو تجربه کنم چه چالشی عجب زیر و رو کرد من رو 💚
الله اکبر به حال و احوال الهیِ روز ششم چالش جان و جهان.
خدایا بی نهایت شکرت بابت وجود استاد جانم که چقدر عمیق و با معرفت از موضوع بسیار مهم (بخشش )برامون، از جان شون، صحبت کردند و به لطف و مدد خودت،درکِ ش کردیم که بخشش بزرگترین و مهمترین بخشِ مسیرِ خودشناسیه .
وقتی خودم رو،واقعی، می بخشم ،میبینم که انگشت اشاره م سمت کِسی نمیره ( همش خودمم) که دارم با آینه های در مسیرم روبرو میشم که هر لحظه درونِ خودمو ببینم، تا زخم های در جانم رو بتونم به این وسیله شفا بدم.
شکرت خدا بابت هر آینه ای که در مسیرم میبینم،همه ش برای رشدِ مرتبه ی آگاهی مون در این عالم، در این هستی،لازمه .
ای ربِ عالم مدد کن دلمون حاضر باشه که آگاه تر بشیم و توو ظاهرِ کثیفِ آینه ها گیر نکنیم و با پذیرش،بخشش، عشق، رحم ،از خودگذشتگی و. ..غبار روی آینه ها رو پاک کنیم، تا بتونیم تو رو ملاقات کنیم(خودِ واقعی مون) تا جان هایِ بیشتری بتونن در آینه های پاک خودشون رو ملاقات کنن.
میبخشم و رها میکنم آنچه را که جانم می گوید.
شکرت خدا🕊🌱
امروز صبح یک عزیزجانی باهام خیلی
تند حرف زد سکوت کردم ولی دیدم
داره از حدش میگذره یلحظه خشم
اومد و منم جوابش رو دادم و بهش
گفتم هرچه زودتر اون محل رو ترک
کنه ولی نسبت بهش آگاه بودم و شدم
که اون عزیزجان اومد دقیقا اون رفتاری
رو کرد که خواسته ی من نبود من عکس العملم چی بود؟اومد یه درسی رو بهم
یادآوری کنه که هی تو هنوز اینجا باگ
داریا شروع کردم به مراقبه گوش دادن
و سکوت کردم و به پهنای صورت اشک
میریختم بخشیدم اول خودم رو چون غیر
ازمن کسه دیگه ای نیست و بعد شروع کردم
نوشتن و بخشیدن اون عزیزجان که اون هم
خوده منه آینه ای شد تا من بازتاب درونم
رو ببینم و دیدم و پذیرفتم و به ۱دقیقه نرسید
اون عزیزجان برگشت خیلی آروم و با لبخند منم خیلی آروم بودم و اینجا متوجه
شدم که واقعی از جانم بخشیدم💚💚💚
تجربه ی زیبایی بود برای من💚💚💚
نزدیک خونمون رفتیم و غذای الهی و عیاردار سفارش دادیم عزیزان جانی
که اونجا خدمات میدادن اومدن پرسیدن
که منتظر کسی هستید؟گفتم خیر
احساسم این بود که یه درس بزرگی
رو یادآور شدم که تو خیلی عیاردار
و گرونی گاهی با خودت خلوت کن
با خودت بخند بگرد برقص برو بیرون
برو رستوران البته این کاره همیشگی
منه چون تنها رفیق نابی که دارم دلبرجانم
هست که دوتایی همجا میریم خیلی کیف کردیم و این عشق رو هم پخش کردیم💚💚💚
و اما روز ششم...
از کجا بگم.
از دیدن حضور یار در تک تک سکانس های نیت دار و حضور💚🫂
گرچه او همیشه هست، برای همین نوشتم "دیدن"
چون انگار وقتی با نیت سعی میکنیم، تمرینای الهی هم انجام میدیم، احوال رو الهی میکنه. و میشه دیدش، احوالی که میاد همون دیدن یاره.
نوع برخوردمون با بقیه فرق میکنه. اون درندگی دیگه نیست...
و بخشش... بازگشت به خویشتن بود انگار برام🌱🕊🌞 خیلی موقع نوشتن حس کردم سنگین بودم، و با نوشتن سبک شدم و اینبار احوال همراهش پیوست وجود داشت. خیلی جالب بود اینجوریش رو تجربه نکرده بودم.
و عشق با گیاه...الله اکبر.
گویی عاشقه، مهم نیست کی کنارشه، برای همه فتوسنتزش رو میکنه که اکسیژن مصرف کنن.
با نور رشد میکنه💚🫂
اما نوری که بعد از تاریکی تجربه کرده.
و اما،...کی روزی گل رو میرسونه، آبی که ما میدیم ما میدیم بهش واقعا؟
و اما عشقبازی با دلبر...
توی کامنتا گفتم، من دانشگاه بودم تا عصر که رسیدم و خلوت و اندکی عشقبازی و تمرینات در حضور.
حتی ناهار و شامم یکی کردم..اما در یک زاویه دیگه ای در منزل نشستم💚😍
واسه خودم، رفتم لپ لپ خریدم، کاکائو خرگوشی خریدم، شیر توت فرنگی خریدم، گوگولی کردم فضا رو، واسه عشقبازی💚😍✨️🫶
همین وقت گذاشتن ها طبق شرایط کار انجام میده💚🫂
الهی که معامله ای با خدا زندگی نکنیم، معامله ای عاشقی نکنیم...که مفتش گرونه، باطله آقا انگار...
واسه اولش خوبه ها. ولی تا آخرش انگار نباید اینجوری باشه
شکر وجودتون شکر حضورتون 👏🏻 🤲🏻 🤍 🕊️ به به چه زیباست عشق به جان
عشق به خود
به به
عشق بازی با گیاهان:
امروز داشتم توو حیاط به گلها آب میدادم
یه گل همسایه مون که تقریبا از بین رفته بود
و فقط ریشه هاش بود دیدم امروز با جان دیدم که جوونه زده و داره خودنمایی میکنه
و یادآور شد هیچ شکستی وجود نداره با اینکه تقریبا از بین رفته بود ولی دوباره
سبز شد و در حال رشد کردنه و چه درس
بزرگی رو بهم داد که عزیزجانم در دل
چالشهای به ظاهر سخت جا نزن بمون
تلاش کن برای موندن و تغییر و تولدی
دوباره رشده از راه میرسه💚💚💚
الحمدالله برای این آگاهی الهی💚🤲
ممنونم بهترین استادم
دیشب موقع خواب مرور کردم که امروز بخشش رو واقعی انجام دهم و از دلبر مدد خواستم، توی خواب قشنگ دو عزیزی که من همیشه از اونا ناراحت بودم اومدن تو خوابم با همون رفتارهایی که ازشون دیده بودم صبح که بیدار شدم کلی خدارو شکر کردم که بهم گفت هنوز واقعی نبخشیدم و باید ببخشم و رها کنم تجربه خیلی زیبایی بود و چقدر خداوند به ما نزدیک هست نمیشه تصور کرد ،وقتی دل حاضر ی حضور داشته باشیم راه نشان داده می شود الهی که بتوانم همیشه در این مسیر بمانم میدونم که دلبرم مدد می کند
🙏💚🕊
امروز جانانه تمرینات الهی ام را اول صبح انجام دادم خدا را هزاران مرتبه شکر حالم خیلی عالیه نهار مهمون داشتم نتونستم دلبرجانم را به رستوران دعوت کنم بلند شدم خودم با عشق برای خودم و مهمون عزیزم یه غذای خوشمزه درست کردم در کنار هم نوش جان کردیم الهی صد هزار مرتبه شکر برای این چالش الهی و این روز زیبا و نظیر
امروز داشتم به گلهام آب میدادم که چشمم افتاد به کاکتوس...
از ریشه تا ساقه سفید شده بود، فقط سه تا برگ براش مونده بود.
راستش فکر کردم شاید دیگه نفسهای آخرشه
اما یهو دیدم...
از کنار یکی از همون برگها، یک برگ جوون داشت جوانه میزد. 🌱
نشستم کنارش، قربون صدقهاش رفتم، باهاش حرف زدم و اشکم بند نمیاومد.
انگار داشت بهم میگفت:
من هنوز زندهام.
تو فقط ظاهر منو دیدی و فکر کردی تموم شدم.
اما من هنوز جوانه دارم.
امید هنوز توی جانمه.
خدا نخواد چیزی تموم بشه، کی میتونه جلوشو بگیره؟
نمیدونم این حرف واقعاً از گل اومد یا از جایی عمیقتر درون خودم.
اما هر چی بود، امروز یک چیز رو خیلی قشنگ فهمیدم:
زود برای چیزی که هنوز یک جوانه در وجودش هست، حکم پایان صادر نکن. 🌱
گاهی ما فقط ساقهی خشکیدهی مسیرمون رو میبینیم و فکر میکنیم دیگه چیزی نمونده
غافل از اینکه خدا ممکنه درست همون گوشهای که حواسمون نیست، یک جوانهی تازه گذاشته باشه.
امروز کاکتوسم فقط آب نگرفت...
انگار یک لیوان امید ریخت توی جان من. 💚
دلبر جان، شکرت برای این نشونهی کوچیک و عمیق.
من هنوز جوانه دارم.
تو هنوز جوانه داری.
زندگی هنوز جوانه داره. 🌱✨
الهی شکر سهم کوچکی داشتم برای درسی در این تجربه 🌟😍
بمونی برام آبجی مهربان 💚🫂
منم گلهام تو بالکن وحیاط با عشق ودقت آب دادم نگاهم بهشون خیره شده بود.
خیلی رشد کرده بودند
گلم بهم گفت تو هم میتوانی رشد کنی
حمیده بانو
ببین من چه قشنگ رشد کردم
گل منم باهام حرف زد امروز
بهم گفت من ریشه دارم
تو هم ریشه داری
ریشه در مادر زمین
رشد کن میتوانی مثل من زیبا رشد کنی ....
راه رشد باره برای همگی مون 💚🤲🏻🫡🤲🤗🫂📝✅👉🏻🫶🪻👏🏻🌟🌹✨🪔💕🥰🫶🏻👏😘🕯️🌺🩷💫💐🌹🌺🌷🪷🌸💮🏵️🪻🌻🌼🍂🍁🍄🌾🌿🌱🍃☘️🍀🪴🌵🌴🌳🌲🪵
سپاس آبجی که به اشتراک گذاشتی 🙏گوارای جانت حس ناب الهیت💚💚
حضور گرم شما را سپاس 🙏🫂💚
الهی شکر برای این تمرین الهی
یاد آور جان و هدایت اوست 🌿
ماشاالله به جانت آبجی نگاهت عمیق شده و درس کارگاه آموزشی رو برداشت می کنی ،سپاس که به اشتراک گذاشتی 🫂💚🙏🌱
امید در جانم زنده هست ،حتی اگر مسیر تاریک باشد ،چون در آغوش گرم دلبر جان هستم 👑🌿🌟🕊
شکر وجود پر ارزش استاد جانمان 💚🤲
شکر وجود تک تک شما خوبان که در کنارتون یاد می گیرم 🤲💚
شکر وجودتون شکر حضورتون شکر نگاهتون شکر کلامتون
اما واقعا کسی برای بخشش هست یا باید به داد دل خودم برسم تا خانه ی دلم را برایت آب و جارو کنم ،،یارااا،،💚💚💚🤍🤍🤍💜💜💜
الهی شکر چالشهای زندگیم
الهییییی صد هزاران مرتبه شکرت برای همه ی جانهای که معلمان من بودند تا درس بخشش را به خوبی فهم کنم هر جند گاهی بعضاز معلمان درس هایی به من آموختند که به سختی ، آن را پاس کردم ،
اما جانانم با تو همه ی چیزهای خوب عالم شدنیست
قلبم فشرده می شود اما اینبار به عشق تو و در آغوش گرم تو آرامم
شکرحق💚🤍💚